«شراب طعم شیردارد درمهتاب »

نگاهی به شعرزیبای«شراب درمهتاب » استادمحمودفتوحی انداختم اشعاراستادآدم را می برد به بهشت ، باید قرآن بدانی تا به عمق معانی آنها بروی تمام معانی برخاسته از قرآن است . یادم باشد«مهتاب » و«شیر»را دراشعارایشان توضیح دهم

واماازآنجایی که الکلام یجرالکلام است برایتان بگویم ازشیروگوشه ای ازحکایتهایی اززندگیم که واقعی است  

خوب یک چرخ خرید دارم بگذریم برای خودش داستانها داردکه بی شباهت به این حکایت نیست می روم بازارخرید می کنم وبه لبنیاتی برای خرید شیرباصطلاح محلی سرمی زنم هنوزکمی ازمغازه دورنشده به علل وعوامل طبیعی پلاستیک درداخل چرخ خرید پاره شده درنظربگیرید کلی خرید کردم وشیرروی تمام خریدهایم قرارداردتمام خریدهایم شیری می شودبعدجوی شیراست که ازچرخ خریدجاری گشته ومن به این همه نمی دانم بخندم یابگریم . کمی که نزدیک مغازه ای می شوم به مغازه دارمی گویم یک پلاستیک بده شیرهایم ریخته البته به جهنم که وسایلم همه شیری شده تمام خیابان را شیرسرگرفته او به من یک پلاستیک می دهد بازبراثرعوامل طبیعی قدمی نرفته پلاستیک پاره می شود یادسفرکاشانم می افتم به  چه هوایی !چه نانوایی هایی داشت ! خلاصه شیرریزان تا به درمنزل می رسم درحالی که این خط شیرتاخانه ام ادامه دارد من مدام ناراحتم ازاینکه خیابان وکوچه کثیف شد خلاصه برای چندبارکه این مسئله تکرارشد رفته ام ویک ظرف شیرخریده ام دیگرخیالم راحت که شیرم بسلامت تاخانه می روداما چشمتان روز بدنبیندهمین چندروز پیش رفتم بازاریادم رفت ظرف ببرم گفتم برای صبحانه همسرم باید شیربخرم به مغازه دارگفتم سه کیلوشیربده حتما ازپلاستیک ضخیم استفاده کن نریزدگفت چشم من باخیال راحت خریدکردم طبق معمول شیررا دربالای خرید ها گذاشتم تا به درمنزل رسیدم رفتم درراباز کنم یهو چرخ خریدم لغزیدوبراثرعوامل طبیعی یعنی اندک فشاری تمام شیرریخت دیگرمن ماندم وفاجعه ! زنگ دررازدم وبه دخترم فاطمه ازآیفون گفتم گلم بدو بیا به دادم برس که تمام کوچه را شیرگرفته یک کاسه برایم بیاورخلاصه دخترم کاسه آورد ومقداری ازشیرراکه مانده بود ، برد منم کوچه را بستم به آب ، جوی شیرجاری بود. خلاصه رفتم بالا چرخ خرید رابردم آشپزخانه تمام خریدهایم را ازبیسکویت بگیرتادیگرهرچه بودشستم .چرخ را هم درآخرشستم . لباسهایم ازجمله چادرم هم شیری بود دخترم الهام آمدگفت مامان چی شده ؟ گفتم ازدستهایم شیربود که می ریخت وجوی شیربود که جاری بود گفت مامان چراهمیشه این اتفاق برای تو می افته ؟

هیچ نگفتم به او به خودم گفتم : تومگرمی دانی شیرچیست ؟

اما شرح داستان عذاب قوم لوط نزدیک به اتمام است بزودی آبدیت می کنم

 



تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • پرشین جیم